زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما خوشا شما که جهان میرود به کام شما


نوروز تان پیروز
وقتشه رفیق
بچه ای در آغوش مادرش خوابیده بود و مادر آرام آرام به حرکت خود ادامه می داد، زن سریع از جلوی چشمانش دور شد، مردم با سرعت رد می شدند، گاهی خیابان معلوم نمی شدو گاهی لباسی، رنگ روسریی، یا کفشهایی، کفشهایی خسته، پاره،نو، زنانه، مردانه، گاهی دستی کشیده می شد، گاهی چادری باز می شد، چادرهایی که روی زمین کشیده می شدند.
چشمانش از حلقه بیرون زده بود به دیوار بین دو مغازه تکیه داد، دستی روی شکم خود کشید، بدنش می لرزید، کف دستانش عرق کرده بود، می خواست بنشیند اما نتوانست، به مردمی که رد می شدند فکر می کرد گاهی صدای خنده ، صدای پچ پچ زنانه، گاهی صدای خشنی عصبانی، کمی قدم زد، دنبال چشمها گشت، حال می توانست تمام بدن او را ببند، چشمانی تیره از پشت عینک، موبایلی در دست، می دانست که صورتش پر از اخم چروک شده ولی به او اهمیتی نداد، 24 ساعت فکر کرده بود، در آخر هم مردد شد.
به گذشته اش فکر می کرد، خاطرات خوش از گذشته پاک شده بودند، این همه غم و غصه ، بیگاری کردن، پای سنگینی پایش را فشرد، بوی ادکلنی نامطبوع در مشامش پیچید، کاغذی در دستش گذاشته شد.
ـ الآن وقتشه رفیق،
رفیق به من نگاه کن، من خودم تمام کارهای این دفتر رو انجام می دهم، تمیزش می کنم، نامه هارو بایگانی می کنم، تایپ می کنم و ...، من خودم رو برای خلق وقف کرده ام،
رفیق هر کس بین ما یک وظیفه داره، بهت گفتن ، ولی من بزرگترین وظیفه را برگردن تو انداختم، می دونم از پسش بر می آیی ولی ...
رفیق تو خانواده نداری، ما خانواده داریم، تو آزادی، ولی ما رو همیشه تغقیب می کنن، ما رو می شناسی و نمی تونیم ، ولی تو می تونی بزرگترین کمک رو به خلقت بکنی.
فردا هم مثل امروز ، سال دیگر مثل امسال، بدبختی ما تمامی ندارد،
دستانش را مشت کرد، محکم به سمت جلو قدم برداشت، به هر کس که از کنارش رد می شد تنه می زد.
به طرف جمعیت رفت، شستی را فشار داد،
........................................................
بسم الله الرحمن الرحيم
زني كه روي خاك را بوسيد.
چشمانم سنگيني ميكرد.صداي راديو را كمتر كردم. سيگارم به نصف رسيده بود.نميخواستم سيگار را خاموش كنم.همه دود سيگار را بيرون ميدادم . صداي دعواي گربه ها از كوچه مي آمد.يك لحظه سوزشي بين انگشتانم احساس كردم.خاك سيگارم ريخته بود، گربه ي پيروز رجز خواني ميكرد.دلم براي گربه مغلوب سوخت ،اگر خوابم نمي آمدحتما كمكش ميكردم. سيگارم را از پنجره به حياط پرتاب كردم. صورتم را به متكا ماليدم، گرم شده بود.صداي جيغي آشفته ام كرد. راديو را خاموش كردم. نيم خيز شدم.احساس كردم توهمي از كم خوابي بوده است.صداي جيغ بلند تر شد روي تخت نشستم. گربه ها دعوايشان شروع شد. باز هم صداي جيغ آمد. سرم را از پنجره بيرون آوردم، گوشم را تيز كردم. صداي ضجه مي آمد.تعجب كردم، همه خواب هستند،گوشهايشان كر شده.صداي همسايه روبه رو را شنيدم، سايه شان را روي بام ديدم. در حال انداختن رختخواب بودند، آنها هم صدا را نشنيده بودند.گربه ها صدايشان را بلندتر كردند. شبگرد سوت ميزد. زن گريه ميكرد. صداي گريه زن در صداي گربه ها و شبگرد معلوم نبود.سايه اي از كوچه رد ميشد. صدايش مي آمد، با خود حرف ميزد، فحش ميداد.سايه خسته بود .سايه با خودش ميخنديد. بسته سيگار را برداشتم، سيگاري از آن بيرون آوردم.تمام مدت را به آسمان خيره شده بودم. زمين نوري نداشت.ماه هم نبود .يك ستاره در حال چشمك زدن را ديدم. دنبال صداي گريه ميگشتم. گربه ها خسته شده بودند ، شايد خوابيده بودند. صداي نامفهوم سگي از دور مي آمد، شايد براي توله استخواني ميبرد. صداي چرخيدن چرخهاي ماشينها روي آسفالت مي آمد. بوق ممتدي آمد. شايد راننده اي سبقت بدي گرفته بود. شايد در ماشين مريضي داشت. زني در حال زايمان، مردي در حال مرگ. پسري كه زيپ شلوارش گير كرده بود يا دزدي كه فرار ميكرد.
دنبال صداي گريه گشتم ، سيگارم ديگر چيزي نداشت. آنرا به حياط پرتاب كردم. در باغچه افتاد. شايد روي گلي كه ميخواست فردا سبز بشود و شايد و شايد، شايد...
سرم را زير پتو پنهان كردم.آن زن از من كمك ميخواست. همه خوابيده بودند. من با صداي او از خواب برخواستم. شايد او در چنگ دزدي افتاده بود، شايد پاي پسرش خراش برداشته بود، شايد اسير خفاش شبي شده بود. شايد شوهرش رهايش كرده بود، شايد به غريبي خود گريه ميكرد. كاش ميتوانستم مثل همه به خواب بروم. پتو را كنار زدم، آمدم سيگار روشن كنم، ولي تنهايي و بي كسي زن عذابم ميداد.صداي حرفهاي عاشقانه همسايه روبرو را شنيدم. حيا در آخر شب بود .اين شب نه ماه بود نه شهابي كه رد شود شايد دل من به اين شهاب خوش ميشد. شايد شهاب صداي گريه زن را ميشنيد.
من هيچ كاري نميتوانستم بكنم. زن تنها بود و گريه ميكرد. من هم گريه سر دادم ، تا تو تنها نباشي.
.....................................................................................
بسم الله الرحمن الرحيم
زني كه ندانست چگونه روسپي شد
دود دور لامپ را گرفته بود.امامعلي پُك محكمي به سيگار زد.چشمانش خيس شده بود.با لحن محزوني گفت.
_ به خدا حاج اميد تا حالا كمربندم براي ناموس مردم باز نشده است.ولي خودت از ماجرا خبر داري، به خدا اين حق من نبود.
_ ديروز داشتم ماشين حاج فرهادي را ميشستم كه دايي ام آمد به من گفت: شاگرد قبلي حاجي ديروز وقتي سرويس بودي حاجي را ديده است كه به خانه شما ميرفته است. اگر يك خانوده توي ده اينطوري بود ضعيفه اش رو از گيس تو خلا آويزون ميكرد.بي غيرت از فردا كلاه قرمصاقي هم سرت بزار، حياكن...
امامعلي سيگارش را زير پايش له كردو سيگار ديگري گراند.
_ عرض ميكردم حاج اميد، به خدا ميخواستم زمين دهان باز كند و مرا بخورد تا اين حرفهارا نشنوم.مگر من چه گناهي به درگاه خدا كرده بودم كه اين لكاته رو تو دامن من گذاشت؟ هرسال محرم و صفر را تمام مشكي پوشيدم.دهه ي قتل را كار نكردم.دو شب شام دادم.آنقدر سينه زدم كه تمام موهاي سينه ام كنده شد.
امامعلي دستمالش را در آورد و اشكهايش را پاك كرد.سيگارش خاكستر شده بود.سرش را پايين انداخت واز مغازه بيرون رفت.
- بيا بريم خانه هم دارم . بچه هايم مدرسه رفتن و تا ظهر نمي آيند.
- صبر كن دو تا لاشه قرار است برايم بياورند.وقتي درستشان كردم مي آيم. راستي گفتي شوهر داري يا مطلقه اي .
- شوهرم رفته تهران تا فردا هم نمي آيد.
- برو از دكان من بيرون . وگر نه با همين ساطور تكه تكه ات ميكنم... زنيكه هرزه... ما اينكاره نيستيم.درسته منزل نداريم ولي اهل اين كثافت كاري ها هم نيستيم. برو تا منكرات خبر نكردم...
- خوب رفتم . ترسو... بگو نميتوانم.پول كه اَزَت نخواستم. ببين چقدر زمانه عوض شده...هي فردا نياي موس موس كني اگر حالا آمدي هستم فردا ديگه نيستم خود داني...
- والله كه دست رو ضعيفه بلند نكردم و اگر نه از اين صلابه آويزونت ميكردم ... برو آشغال ، بي خانواده.
- حاج اميد خستگي اين ده سال از تنم بيرون رفت . يك نفس راحت دارم ميكشم.
امامعلي سينه اش را جلو داد وسيگاري روشن كرد
به خدا ديگه كسي در ترمينال به من نميتونه حرفي بزند. همه شوفر ها لال مي شن
دايي ام زبانش ميبرد حلق و حنجره اش به هم مي آيد.
حاج اميد در نوشابه را باز كرد و به امامعلي تعارف كرد. امامعلي نوشابه را با يك نفس خورد. سيگارش را خاموش كرد. در حال خداحافظي كردن از حاج اميد بود كه در همين لحظه صداي جيغ زني از كوچه آمد.
_ خون... خون...
صدا خفه شد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:36 توسط علی رضایی
|

یکی دیگر از داستانهای علی رضایی
منتظر نقدهای استادانه تان هستم
برای آخرین دفعه
من و تو روی سکوی کنار چمنها نشسته بودیم، مردی روبه روی ما خوابیده بود، ساعدش را روی چشمانش گذاشته بود، گاهی دستانش را بر هم می زد، تا مگسهای را که کنارش می آمدند بپراند چند گنجشک آرام آرام روی زمین می جهیدند، تو در حال شعر خواندن بودی، برای اینکه گنجشک ها نپرند، تو از جایت تکان نمی خوردی، شعر را آرام می خواندی، گنجشکها با صدای پای دخترکی پریدند مرد انگار سالها مرده بود، تو انگار شعر نخوانده بودی ، آسمان را سبز می دیدی،
کتاب را بستی، سیگارت را برداشتی، سیگارهایت روی زمین افتاد، سیگارها مثل درختانی که دور از چشم جنگلبان بریده شده بودند روی زمین خودنمایی می کردند، توسیگارها را ندیدی و پا روی آنها گذاشتی،
می خواستم یکی از سیگارها روی زمین را بردارم، مرد خمیازه ای کشید و به آسمان خیره شد، سوراخ کوچکی از برگهای درختان به دور مانده بود، چشمهایش را بست ، روی دست من نقش نگار کف کفشت افتاد، تو نفهمیدی آتش سیگارت افتاده و به آن پک می زدی، دود از بینیش خارج می شد، من فکر می کردم ، کلاغها روی شاخه نشسته بودند ، گاهی تک صدایی می دادند ، پاهایی جلویم را گرفت مرد را نمی دیدم، دستانی حلقه شده، شکمی برآمده به دنبال اسم می گشتند، گوش پسرکی کشیده شد، مرد دیگرآنجا نبود، باد شمشادها را تکان می داد، زنبوری راهشی را گم کرده بود، باد بوی تعفنی را آوردتو خمیازه ات را نیمه تمام گذاشتی،
آفتاب روی دفتر من را گرفته بود، ولی باد نگذاشت که بماند،
ـ آی آدمها بر ساحل نشسته شاد و خنداندید
بچه گربه ای به چشمانم خیره شد، چشمان معصومش را دیدم ، چشمان سرخ تو را فراموش کردم موتور سوار سبز پوش به چشمانت خیره شد، تو می خواستی فرار کنی اما نتونستی من چشمانم را بستم گربه روی پایم نشسته بود، سرش را به پایم می مالید،
ـ خانه ام ابری است اما ابر بارانش گرفته است.
روی سکوی کنار چمنها کسی نبود یک کتاب همراه بسته خالی سیگار آنجا افتاده بود
پنج شنبه 11/4 مرداد 1386
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط علی رضایی
|

شب فراموشي
صداي سوت زدنش در خيابان ميپيچيد. چند دقيقه يكبار ماشيني به سرعت از خيابان رد ميشد. كسي در پياده رو نبود. آهسته قدم ميزد، به تمام ديوارها توجه ميكرد. تمام اعلاميه ها را ميخواند. توجه اش به گوشه اعلاميه اي كه چند اعلاميه ديگر رويش آورده بودند جلب شد . سعي كرد اعلاميه هاي ديگر را بكند اما نتوانست، فندكش را روشن كرد تا خوب ببيند . دستش را به ديوار ميكوبيد. گوشه اي از انبوه اعلاميه هايي كه روي هم آمده بودند را از ديوار جدا كرد، فندك را به زير آن برد . اعلاميه اي از جيبش بيرون آورد، گوشه را با گوشه هاي اعلاميه مقايسه كرد. تكه هاي سوخته چشمك زنان روي زمين مي آمدند. سوت زدن را شروع كرد. آهسته به حركتش ادامه داد. ناگهان صداي سوت قطع شد.
_ امشب ديگر اثري از تو باقي نميماند همه فراموشت ميكنيم.
خرداد 1386
شوكران
ساق چپ زن دختر كنار ركاب ماشين پيدا شد.سيگاري روي زمين اُفتاد.مردي زير آفتاب چمباته زده بود، زير لب گفت ( خدا حفظش كنه )
صداي دزد گير ماشين زنها را ساكت كرد، دختر مقنعه اش را جلو داد.زنها لا الله الا اللهي گفتند وبه سبزي پاك كردنشان ادامه دادند.
مرد رمال چيزي در گلوي خود انداخت و قلپي چايي رويش خورد، مرد پيش دختر آمد و گفت: (( آبجي آتيش داري )) دختر نگاهي به او انداخت و زير لب گفت (( اَلوات ))و به طرف رمال رفت.رمال ميكروفن را برداشت و ميگفت.
هر كَس دختر دم بخت داره ،
هر كس بچه اش نميشه،
هركَس شوهرش مريضه ،
هركَس چيز خورش كردن ،
دواش پيش منه ، خونَت جِن داره بيا پيش من تا فراريش بدم .
دختر رمال را صدا كرد. رمال ميكروفن را كنار گذاشت و گفت (( بله خواهرم ... ))
دختر با لحني مرتعش گفت (( براي سلامتي مسافر هم دعا داري ))
رمال ريشش را خاراند و گفت (( الساعه برات آماده ميكنم )) دختر لبخندي زد.
رمال كاغذي را در پلاستيك گذاشت. مقداري پول به رمال داد. رمال گفت (( انشا ا... سالم ميرسد))
تايمر112 را نشان ميداد، دختر سرش را روي فرمان گذاشت
- ببين خانم عاشقتم. به خاطر شما خواب و خوراك ندارم، تو را به خدا اين شماره رو بگير.
دختر صورت پسر را ورنداز كرد.پشت سبيلش تازه سبز شده بود. شماره رو تو جيبش گذاشت و به راهش ادامه داد. به خانه رسيد در را باز كرد صداي پاپا را شنيد:
- دختر ورپريده تا حالا كجا بودي؟ زري اون كمربند رو بده تا سياش كنم.
بوق ماشين ها او را به خودش آورد. به سرعت حركت كرد . داخل كوچه اي پيچيد، زنگي را سه بار فشار داد، دستي از لاي در پول را گرفت و بسته اي در دستش گذاشت. به خانه رفت.روي تخت دراز كشيد، چشمانش را بست.
* * *
پسر از دور نمايان شد، خودش را به او رساند. كنار هم حركت كردند، پسر دستش را گرفت. او احساس غرور ميكرد. رفت و آمدهايشان ادامه داشت تا اينكه يكروز پاپا آنهارا باهم ديد.
دختر در خانه زنداني شد، زري به او غذا ميداد، يك روز زري گفت: ((پاپا مجنون خان رو زدش براي مردن. حالا هم مجنون خان آب خنك نوش جان ميكند )) خنده اي كرد و درب را قفل كرد.
يك ماه بعد پاپا اجازه داد كه به مدرسه برود. يكروز در راه بازگشت ، ماشيني جلويش يستاد، او را به زور داخل ماشين انداختند . پسر دستمالي را به دهانش گرفت، پلكهايش سنگيني ميكرد.
با سيلي محكمي از خواب پريد.در جايي تاريك بود، چشمانش كم كم چيزهايي را ديد. او را به يك ستون بسته بودند، پسري را ديد ، صورتش آشنا بود. پسر آستين دختر را پاره كرد، دختر التماس ميكرد ، دندانهايش را روي بازوي دختر فشار داد. دختر ناي جيغ زدن نداشت.فوراً سرنگي را در دستش خالي كرد. چشمان دختر رو به سياهي ميرفت.
چشمانش را باز كرد.پاپا و زري بالاي سرش بودند. براي اولين بار گريه پاپا را ديد، پاپا گونه دختر را بوسيد.
چشمانش را باز كردتمام بدنش درد ميكرد .زرس بسته اي به او داد و گفت: اين رو پست آورده، بسته را باز كرد . چند تا سرنگ و مايعي كه در يك شيشه بود. فوراً سرنگي را پر كردو در دستش فرو كرد.
چشمانش را باز كرد، به قاب عكس روي ميز آرايش خيره شد. فكر اينكه بعد از 20 سال او را ميخواهد ببيند كلافه اش كرده بود. زنگ موبايل را سر ساعت 4 تنظيم كرده . كيفش را باز كرد، بسته را بيرون آورد، مقداري از ماده سفيد رنگي رادر قاشقي ريخت و آنرا گرم كرد. آنرادر سرنگي كشيد.مچ پايش را بالا زد. سرنگ را فرو كرد، سيگاري روشن كرد و به قاب عكس نگاهي انداخت، چيزي زير لب زمزمه كرد.
* * *
صداي آژير تمام كوچه را بيدار كرد. زني روي خاك نشسته بود و آهسته گريه ميكرد. پاپا عصبي بود زن به سمت پاپا رفت و گفت:
- تو اين كا رو كردي ، بعد از 20 سال ميخواستم ببينمش، تو كشتيش ...
پاپا مشت محكمي به ديوار زد.
13/12/1385 پايان
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:10 توسط علی رضایی
|

علي رضايي دانشجوي ليسانس فيزيك هسته اي
متولد تيرماه 1366
از 10 سالگي با سرودن شعر پاي به دنياي ادبيات گذاشت.
پس از سالها فعاليت در اين زمينه در سال 1382 با راهنمايي استاد گرانقدري چون عليرضا روزبهاني قلمش را در باديه داستان و داستان نويسي فرسود.
وي هم اكنون به عنوان يكي از نويسندگان برتر غرب كشور در استان همدان به شمار مي آيد
وي حال در كنار خلق داستان مسئوليت فصل نامه ادبي بامداد را نيز بر عهده دارد .
با مطالعه داستانهاي اين نويسنده بسيار جوان و خلاق با او و افكار بسيار جالبش آشنا خواهيد شد .
(( متن برگرفته ازوبلاگ انجمن نويسندگان جوان ملاير نوشته مصطفي ميرزايي پيهاني مي باشد ))
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط علی رضایی
|

|